النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

نوشتن وبلاگ با تاخیر خیلی زیاد

دخترم النا ۶ سالش شد راستش اصلا این وبلاگ رو فراموش کرده بودم امروز یهویی یادم اومد باهزار زور وزحمت رمز رو یادم اومد دخترم ببخش مامان رو به خاطر تنبلیش وبی توجهیش  النا جون من امسال میره کلاس اول این سالها خیلی زود گذشت دختر مهربون مامان بزرگ شد به فاصله یه چشم برهم زدن ولی خب عکس دارم از این سالها که گلچینشو میزارم  ...
6 خرداد 1397

خوشبختی یعنی ....

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم.... جان دلم ؛ النایم وقتی اگاهانه صدایمان میزنی باباجون و مامانی  وقتی منو میبینی یه مکث ناز میکنی یه لبخند خوشگل...من فدای دندونات بشم...و میگی ماما؛ صدای تو زیباترین ملودی که تا حالا شنیدم...ظریف...ارام...خوش اهنگ وای که نمیدونی چه حسی دارم...میخواستم مطمئن بشم منو صدا میزنی... شدم ...جون گرفتم...عاشقتر از پیشت شدم چرا اینقدر وابسته ی بودنت شدم...؟!حتی وقتی خوابی...دلتنگت میشم هربار صدام میزنی.... نمیدونی چه میکنی بامن...یه هیجان توصیف نشدنی...مثل وقتی ترن هوایی سوار میشم... نمیدونم این هیجان همیشگیه؟؟ کاشکی باشه ... اشتیاق تو برای...
3 شهريور 1393

دوسالگیت مبارک عزیزم

هورا هورا هورا ........... النا جونم تولدت مبارک النای نازنین دختر شیرین ودوست داشتنی .کوچولوی مهربون با اومدنت زندگیمون رو که خیلی قشنگ بود قشنگ وشیرینتر کردی تولدت مبارک مامانی خیلی دوستت دارم نمیدونی وقتی بغلت میکنم بوست میکنم اون لحظه با تمام وجودم خداروشکر میکنم که تو رو به من داد وای که چه حس خوبیه النا جونم یه سال بزرگتر شدی اینو کاملا تو رفتارت هم میشه دیدامسال تولدت رو خیلی دوست داشتی از اول تا آخر داشتی میرقصیدی شیطون بلا دل همه رو بردی من نمیدونم این رقصا رو از کجا یاد گرفتی عشقم امسال تولد رو خونه عزیز جون گرفتیم یه خورده مهمونامون هم بیشتر بودن دایی رضایینا وخاله بنفشه ونوید هم امسال مه...
3 شهريور 1393

عید نوروز

امسال دومین عیدی بود که النای عزیزم کنار سفره هفت سین پیش ما بود خب دیگه امسال نسبت به پارسال خانومتر شدی خودت با کمک مامان لباسای قشنگتو پوشیدی البته امسال بابا بزرگ ومامان بزرگ ودایی هم سال تحویل پیش ما بودن خیلی شب خوبی بود شام هم مامانی طبق سنت یه سبزی پلو با ماهی خوشمزه درست کرد همه نوش جان کردن فردای اون روز رفتیم خونه عزیز جون اونجا هم که طبق معمول از دم در همه به استقبال شما میان قبلا که شما نبودی ما یه خاطر دیگه ای پیش اونا داشتیم حالا با اومدن شما اصلا ماا دیده نمیشیم اون روز هم خیلی خوب بود فرداش با عمه اینا دسته جمعی رفتیم یزد راهش خیلی طولانی بود ولی من اصلا خسته نشدم چون شما از اول تا آخر تو ماشین عمه منیر تشریف داش...
11 خرداد 1393

دل نوشته ای برای فردا

النای آزاد من مادر که می‌شوی گاهی دلت می‌گیرد. گاه بی‌اختیار اشک میریزی و چون مادری وقتی همه خوابند گریه می‌کنی … دلت می‌خواهد همه تاجهای افتخار مادر بودن را به کناری بگذاری و خودت راه نگاه کنی گاهی خالی می‌شوی از همه خنده‌ها، گاهی دلت فقط یک جاده می‌خواهد که بروی اما نمی‌دانی کجا؟ و چرا؟ گاهی حتی آزاد نیستی که فکر کنی، که بسازی، بنویسی و دلت می‌گیرد و تو سوال می‌کنی و من هیچ نمی‌گویم و تو اصرار می‌کنی و من … دلم می‌گیرد وقتی از تو فرار می‌کنم و دلم پیش توست، نمی‌دانی چقدر دردناک است رها کردن دست کوچکی که می‌دانی چند ...
20 فروردين 1393

واکسن 18 ماهگی

عزیزم الهی برات بمیرم که این واکسن خیلی اذیتت کرد شنیده بودم این واکسن از همه واکسنا سختره النای منم خداروشکر خیلی خوش واکسن بود تا قبل از این اصلا برای هیچ کدوم از واکسنا نه تب کرده بود نه درد داشت ولی قضیه این یکی فرق داشت ... وقتی اومدیم خونه دیگه پاشو زمین نمیذاشت مامان فدات بشه گلم هم دلم واست خیلی میسوخت هم از حرکاتت خندم میگرفت اخه میخواستی بری اسباب بازی برداری چهاردست وپا میرفتی خلاصه که کلی داستان داشتیم منم فرصت رو غنیمت شمردم چندتا عکس یادگاری ازت گرفتم     بعداظهر هم خاله لیلا النا کوچولو رو اوردش خونه ما دختری ما هم که عاشق نینیه درد پاش یادش رفت با شروین والنا کوچولو یه عالمه بازی کرد ماما...
18 دی 1392

حکایت درخت عشق

خلاصه بگویم دخترک مادرانگی را برای مادری نوپا شرح دادم. هرچه گفتم کم بود. هرچه خواندم یک بیت بود! این دنیایی نیست که با یک عکس بتوان توصیفش کرد. از سختیهایش بگویی دلشان می‌لرزد، از شادمانیهایش هرچه بگویی باورشان نمی‌شود. دخترک قصه من و تو ناب‌ترین قصه عاشقانگیست حکایت اولین لبخند زیبای تو به صورت من، که هیچگاه فراموشم نخواهد شد حکایت اولین دوستت دارمها، بوسه‌های نابلد و دستهایی که دور گردنم حلقه شدند حکایت ذوق دلهامان وقت بهم رسیدنها، نگاه‌هایی پر از حرف و شیطنت‌های کودکانه ما با هم کوچک من یک روز حکایت درخت عشق را برای زنی گفتم، درختی که نهالش را با پدر کاشتیم و طوفانها و ...
18 دی 1392

یه روزی میاد که ......

یک روز میاد که اونیفرم مدرسه اش را تنش می کنه و با موهای برس خورده و مرتبش اماده میشه که بره برای اولین روز مدرسه ... و تو دوربین بدست راهیش میکنی و دلت غنج میره که بدونی تو کلاسشون چی میگذره !... یه روز میرسه که با یه کارت تبریک میاد سراغت تا ازت اجازه بگیره که بره جشن تولد دوست صمیمیش بدون حضور تو ... و تو دلت میلرزه که بدونی چی خورده و چه کرده ! ...   یه روز میاد که با چشمای کنجکاو و منتظر میاد میشینه روبروت و با اشتیاق گذشته را مورد سوال قرار میده تا برسه به اولین روز اشنایی پدر و مادرش! ...   یه روز می رسه که گوشی تلفن را بر می داره و ساعتها با دوست جون جونیش گپ می زنه ... و تو دلت ضعف میر...
18 دی 1392

النا ودومین محرم زندگی

ا لنایم چقدر زود گذشت .... یکسال گذشت با یک چشم بر هم زدن دخترکم یکسال بزرگ شدی گاهی اوقات دوست دارم تا زودتر بزرگ بشی ومستقل ... گاهی اوقات هم وقتی فکر میکنم چقدر روزها پشت سر هم میاید ومیرود دلم میگیره از اینکه کودکیهای تو چه زود تمام میشود النایم نمیدانم چه جوری مادر بودن را برایت توصیف کنم ولی خیلی حس عجیبیه بگذریم .. امسال هم مثل پارسال النای عزیزم  لباس علی اصغر به تنش کرد وبا بابایی رفت تو دسته عزاداری امام حسین عزیزم انشاله همیشه بیمه امام حسین وحضرت ابوالفضل باشی   ...
13 آذر 1392